تبليغاتX

و باران بود و عطر خاک خورده ی خاطره های بارانی

زنده ام تا روایت کنم

چهارشنبه بیستم آبان 1388

بابایی

 

امروز هم لابه لای کارهای روزانه و برنامه های روزمره! دوباره برای چندمین بار سر قرار دیر رسیدم!

زیر آلاچیق نشته بود!با چشمهایی که تمام  دنیا توی سیاهی مردمکهایش گم می شود!

از دور با قیافه ی شیرین کودکانه اش ابرو بالا می اندازد!

سلام که می کنم می خواهد با اشاره و تکان دادن ابروهایش...خلاصه با هر چیز دیگری ،که بتواند به من بفهماند: که اگر یک بار دیگر دیر کنم چه و چه و....!

دستش را می گیرم و کمی فشار می دهم! یکهویی تمام آن حرکات عجیب غریب چهره ا ش می پرد!آرام و ساده می گوید:امروز هم طبق معمول چند دقیقه دیر کردی!مهم نیست!همین که آمدی ....

دانشگاه مکان خوبی برای دوست داشتن نیست!حتی برای حرف زدن!!!، گزمه های دم در! و کسانی که در....(اصلا خودتان همه ی این برنامه هارا که می دانید!بهتر است از "بابایی"بگویم!)

سلام "بابایی"

باد می وزد و انگار این باد شیطنتش از من هم بیشتر می شودد که گاه گداری بی هوا روسری "بابایی"!را برای استشمام عطر گیس های طنازش بالا و پایین می برد!

داریم با هم قدم می زنیم و کوچه های کویر را دیگر با شماره شناسنامه و نوع بافت خانه های کاه گلی اش از بر شدیم!

 "بابایی"با رقص پاهای کودکانه اش تمام کوچه ها را نشئه ی خود کرده است و یک روز که من بدون حضورش از کوچه ای رد شدم دیدم که کوچه از فرط خماری و اینکه من بدون "بابایی"آمده بودم خودش را کشت و یک خانه ی آجری را در انتهای خودش قرار داد  که :آقایی که بدون "بابایی"آمده ای ! این کوچه بن بست است!لطفا...

آره!باور کنید عین حقیقت است! کاریش نمی توان کرد!

"بابایی"کلی کتابهای جامعه شناسی گرفته است! او می خواهد از همه چیز سر در بیاورد! از فلسفه ی اشراق گرفته تا نظریه های کوانتومی در مورد این جهان و کهکشان بی نهایتش!!!

هنوز باد می وزد ولی  باد فقط بالای سر "بابایی"انگار حرکت می کند!دستان "بابایی"در دستان من است و قدمهایش روی موزاییک های کج و شکسته لی لی می کند....

..................................

عابرانه ۱- "بابایی"دختر من است،دوست من است،رفیق من است،زندگی من شده است...او می داند که من در پس پلکهایم چگونه می توانم پروانه های خاکستری را رنگی ببینم!او می داند که دستهای من چگونه می توانند در شبهای سرد زمستان بدون هیچ پوششی گرم بمانند!او خیلی چیزها درباره من بلد شده است ...چگونه و از کجا ...!!!؟؟؟ باور کنید من که هیچ !خودش هم نمی داند!!

عابرانه ۲-فعلا همین باشد!آمده است بالای سرم و گوشهایم را گرفته است! چاره ای نیست باید قدم بزنیم...او هم  قدم و هم شب پاهای من است!..او..."بابایی"من...


17:57 | اهورا آگر |

چهارشنبه چهارم شهریور 1388

بی/ پدر بزرگ!

 

ثانیه های زنگ زده

در رستاخیز شیپور فسیل شده ی عمویم "اسرافیل"

                                   لحظه ای عقب گرد نکردند.

چه غمگینانه به آسمان می نگرد خورشید چال شده ی منظومه شمسی!

عصر،عصر ماهواره است

و من کفشهای لنگه به لنگه ی پدر بزرگم را دیدم

که

روی یک ماهواره ی"سیاسی-سیاسی!"آویزان شده بود!!!

آقای "پرزیدنت"!!!

پدر بزرگم سالها پیش

با اسب و تفنگ و گلوله

در صفحه ی تقویمی که جمعه نداشت...

تعطیل تعطیل...

..........................................

عابرانه ۱-

" آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست"...."؟"

عابرانه ۲- هنوز سایه ام /هنوز مرا می می را!/هنوز تو را می میرا!/هنوز میرا های زیادی در صف تبدیل شدن هستند!/در صف پسوند و پیشوند گرفتن!/ولی من تو را می میرا...!/می بینی حساتب کار از دستم در رفته است/گلهای پلاسیده ی باغبان باغچه های اساطیری هم ...هیچ!/می نویسمت بعدا و بعدها که ..می میرا!!!...

عابرانه ۳- جای تمام آسمانهای شهر ها ی ...

من کویری ترین شهر بی پاسخی ات ....باور کن ...نبودم!

عابرانه ۴- دوستانم را ویار می کنم...!همه را!...سخت سخت..."کامیار"نوشته ات را خواندم و نمی دانم بازی من و توپ سیاه و سفید و ...باور کن سخت هجاهای هستی در من به صدا در می آیند...مثل پتک!


20:17 | اهورا آگر |

دوشنبه دوازدهم مرداد 1388

بدون پیش گفتار...

 

برای دستانت چقدر کم حوصله شده ام!

برای تاب دستانت

 برای تاب بازی دستانت

برای تابِ تاب بازی داغ دستانت و

برای هر آنچه دستان تو معجزه وار  در برابرم می گذارند!

لی لی لی حوضک ...آن مرد کوچکت هنوز در فروردین سبز شمال گیسوانت بوی "خانه ی دوست کجاست ؟"می دهد!

راستی قرارمان این بود که از دختر بابایی بنویسم از کسی که تمام کوچه های مشرق را پر از هیجان صدای کفش های سفید و سبزش کر ده است!

بدون پیش گفتار در تو غرق شده ام در هوبره های فراری چشمانت!در لی لی آبی پاهایت بر شن های رقصان آب ندیده!

در مراعات نفسهایت به هنگام خواب گنجشکهای بی سرپرست!

در آفرینش هزار فرفره ی مست و لاابالی!!! بی هوا و سرکش!

در هزاره ی عمر درختان گز ذهنت به دروازه ی مرگ اسفندیار چشمانم!!!

می بینی! دختر بابایی...باور کن که هنوز مست آن دویدن شبانه ام در راستای "هرات" به سمت "بامیان"دلت که بودای ذهن مرا آشفته کرده بود!...

هنوز نشئه ی آن دویدنم که حس پرواز را در شاهپر نسیان اندیشه ام تزریق کرد...

من هنوز زنده ام ...به آتش اهورایی درونم..به روایت پاک و معصومانه ی تو که مانده ای و او که به جاده ی بی انتهای کره ی مریخ رفت!!!!!

درونم غوغایی است ...

.................................

عابرانه ۱- بودم ولی نبودم!

عابرانه ۲- "حکمت وزیدن باد رقصیدن شاخه ها نیست،امتحان ریشه هاست!"....؟

عابرانه ۳- از هانی می خواهم که استوارتر از همیشه باشد!از تو می خواهم که رهاتر از همیشه باشی و از او هیچ نمی خواهم...می خواهم که فقط باشد!!!

عابرانه ۴- "حتی اگر نباشی می آفرینمت! جونان که التهاب بیابان سراب را..."....؟

عابرانه ای از جنس بابونه:

پس اين ها همه اسمش زندگي است

دلتنگي ها،دل خوشي ها،ثانيه ها،دقيقه ها

ما زنده ايم چون بيداريم

ما زنده ايم چون مي خوابيم

و رستگار و سعادتمنديم

زيرا هنوز بر گستره ي ويرانه هاي وجودمان، پانشيني

براي گنجشك عشق باقي گذاشته ايم

...

"حسين پناهي"


انگار مرداد بود...!!!...


12:55 | اهورا آگر |